سال82، همان سالهای اول طلبگی با جمعی از دوستان کاری را آغاز کردیم در حوزه رسانههای مکتوب با مسمای «حجره» که حساب دودوتا چهارتایش برایمان مبهم بود و ناآشنا. نه فرم میدانستیم و نه محتوا. از یک طرف باید خوب و جذاب حرف میزدیم تا طلبههای جوان و نسل سومیها با نشریه ارتباط پیدا میکردند و از طرفی باید حرفهای خوب و اساسی میزدیم تا علماهم ما را به رسمیت بشناسند.

فکر کردیم باید قالب جدیدی برای کار داشته باشیم والا زمین خوردنمان را همه میدیدند. خودمان که میسوختیم بماند؛ مهم تر از خودمان ایده هم تا سالها زیر خاک میماند.

رفتیم سراغ کاربلدهای آن روزگار تا بتوانیم با مشورت آنها طرحی نو دراندازیم. یکی گرفتاریاش را بهانه کرد و میگفت بروید کارتان را شروع کنید خود راه بگویدتان که چون باید بروید. یکی میگفت ننویسید نشریه طلاب جوان، بنویسید نشریه غیرحرفهای طلاب جوان. یادم هست برای یکی گزارش میدادیم او با ما دعوای لفظی شروع کرد که نگویید «قطع» به کسر قاف، درستش «قطع» است به فتح قاف. یکی از عصر رسانه و ارتباطات سخن میراند و زیرلفظی حالیمان میکرد که این کاره نیستیم.

آقایی میگفت کار سختی را شروع کردهاید بهتر است اول آموزش ببینید. دیگری میگفت بروید سراغ همان رسانه اصیل منبر، با این کار راه رفتن خودتان را هم فراموش میکنید.  حالا، هم ما آنها را فراموش کردهایم و بیتردید آنها هم نام و نشانی از ما ندارند و ما را از دیده و یاد بردهاند.

وسط آن کاربلدها خوردیم به تور سید جلال فیاضی که آن روزها مسئولیتش مدیریت روزنامه قدس بود و ما از او تنها همین مقدار میدانستیم. نشستیم توی اتاقش، درست 9سال پیش.  ما و نشریهمان را خوب نگاه کرد... بعدها توی جلساتمان آمد... نامه فرستاد از نشریه حرفهای طلاب جوان تشکر کرد... بعدها دعوت کرد توی روزنامه یادداشت بدهیم... بعدها گفت بیایید یک صفحه دینی با عنوان «بهشت» ببندید... بعدها اصرار کرد بیایید در شهر مشهد که دومین حوزه علمیه جهان تشیع است برای اولین بار صفحه «حوزه» راه بیندازید... بعدها...

...حالا ما او را میشناسیم او هم نام و نشان ما را دارد... حالا فهمیدهایم که یکی از هنرهای آدمهای بزرگ(او را میگویم) این است که از کنار آدمهای کوچک(خودم را میگویم) به راحتی عبور نمیکنند... حالا میدانیم خیلی از جوانهای ما در مسیر زندگیشان برای رسیدن به علاقهها و انگیزهها و مهم تر از همه آرمانهایشان نیاز دارند یک نفر آنها را جدی بگیرد و او...

در این یادداشت از سه نقطه زیاد استفاده شده است و سه نقطه در ادبیات ما یعنی ادامه دارد...

یعنی تمام نمیشود... یعنی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

محسن برزگری